lovlyworld


خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازدیدها :: 
2928

:: بازدید امروز :: 
12

:: بازدید دیروز :: 
17

:: پیوندهای روزانه::


:: درباره خودم ::

lovlyworld
F . Taghavi[48]
شب تنهائی من‏‏‍‏ بر هجوم تن دیوار اتاق میکوبد دل من تنگ دلی است که بر اندوه دلم می نالد

:: اوقات شرعی ::

:: لینک به وبلاگ :: 

lovlyworld

:: دوستان من ::

قلبی خواهان عشق
لیلا حق جو
گلهای د نیا
شهبازی
شیفته
نازنین
نازنین
بهزاد
ماری
امیر
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
محمد رئیسی پور
( ر. د . ف )صدرا
فقط عشق
احسان
نسرین
ماهان
میلاد
حامد
دوستانه و صمیمانه. Pen pal یعنی دوستی که برایت می نویسد...
محمد علی مقامی
لعیا خوشمود
کلبه عشق
فاطمه
امید
پرپر
شادی(زمزمه های دلتنگی)
شب و تنهایی عشق
انتظار
بی ستاره ترین شبهای زندگی...
زنان در جهان
ستاره غریب
متن و شعر
سیروس
فطرس
عشق من هیچ وقت تنهام نزار
تکنولوژی کامپیوتر
افرایش صدای گوشی+راه کسب درآمد از اینترنت+عکس بازیگران خانم خارج
دانشمند
رضا
عاشق دلباخته
تسبی
خاکستر این شراره دیگر سرد است...(تا اطلاع ثانوی استثنائا داغه)
همیشه در قلب منی
همه چیز...
مرا صدا کن شبی
کتابدار فردا
بی تو زندگی نتوا نم...نتوا نم...خدای من
حرفهای شیرین
ب مثل باران
مهمان ناخوانده
بسم الله الرحمن الرحیم
دلتنگی
سلطان عشق
عشق ممنوعه
پرواز

:: لوگوی دوستان من ::









































:: وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

نام:

ایمیل:

 

:: مطالب بایگانی شده ::

مطالب علمی [6]
عاشقانه ها [13]
اشعار زیبا [5]
پندهای به یاد ماندنی [9]
ایام خاص [2]

:: موسیقی وبلاگ ::

   1   2      >

26/4/1387 ::  2:57 عصر


ایمان واقعی


 


شوالیه اى به دوستش گفت:" بیا به کوهستانى برویم که خداوند در آن جا سکنا دارد. مى خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزى بخواهد، در حالى که خودش براى سبک کردن بارِ ما کارى نمى کند. "


 


دیگرى گفت:" خوب، من هم مى آیم تا ایمانم را نشان بدهم.‌"


 


همان شب به قله ى کوه رسیدند... و از درون تاریکى آوایى را شنیدند:" سنگ هاى روى زمین را بر پشت اسبتان بگذارید. "


 


شوالیه ى اول گفت:" دیدى؟! بعد از این کوهنوردى، مى خواهد بار سنگین ترى را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمى کنم! "


 


شوالیه ى دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتى پاى کوه رسید، سپیده دم بود و نخستین پرتو هاى آفتاب بر سنگ هاى شوالیه ى پارسا تابید: الماس ناب الماس ها بودند.


 


استاد مى گوید:" تصمیم هاى خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست. "


 

پائولو کوئیلو

16/4/1387 ::  12:53 صبح


گریه کن تا تمام شود


مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"

نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:" راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد."

زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد. شیوانا زیر لب گفت:" ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد."


9/4/1387 ::  12:2 عصر


       من خوب بازی میکنم


پسر همیشه تمرین می کرد همیشه تلاش می کرد بهترین بازی رو توی تیم فوتبال ارائه بده اما مربی همیشه این فرصت رو از اون می گرفت و در زمان مسابقه ها.... ادامه مطلب...

5/4/1387 ::  10:58 عصر


رسیدن به کمال

 


در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...ادامه مطلب...

3/4/1387 ::  12:27 عصر


 


 



 


باغبان من باش من آن نگاه سبز یاس سپیدم


رویش بی دغدغه بر سنگ بوته های عقیق و گلوگاه فریاد


یک غرور بر آوازهای مغموم حنجره ات


بر آستان مخمل دیدگانت مرا فریاد کن و بر شمعدانی گل هایت مرا برویان


28/3/1387 ::  7:31 عصر


     همه ما این عبارت رو زیاد شنیدیم که پشیمونی فایده نداره اگر میخواین بیشتر با معنی آن آشنا بشین بد نیست این داستان را بخوانید .


 


آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالیکه خانمش هر روز در خانه بود.
او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد.... ادامه مطلب...

26/3/1387 ::  12:55 صبح


        مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی. دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.
 


   1   2      >


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[26/4/1387- 2:57 ع] داستان روز
[16/4/1387- 12:53 ص] حکایت روز
[9/4/1387- 12:2 ع] من خوب بازی میکنم
[5/4/1387- 10:58 ع] رسیدن به کمال
[3/4/1387- 12:27 ع] مرا فریاد کن
[28/3/1387- 7:31 ع] دیر پشیمون شدی
[26/3/1387- 12:55 ص] آخرین راه نجات
[26/3/1387- 12:21 ص] حرف دل
[25/3/1387- 11:45 ع] جمله روز
[17/3/1387- 2:17 ص] الفبای زندگی
[25/2/1387- 4:6 ع] یک پند
[21/2/1387- 12:13 ع] حکایت
[20/1/1387- 3:22 ع] دست نوازش
[آرشیو شده ها]