F . Taghavi - lovlyworld


خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازديدها :: 
3620

:: بازديد امروز :: 
5

:: بازديد ديروز :: 
21

:: پيوندهاي روزانه::


:: درباره خودم ::

F . Taghavi - lovlyworld
F . Taghavi[49]
شب تنهائي من‏‏‍‏ بر هجوم تن ديوار اتاق ميکوبد دل من تنگ دلي است که بر اندوه دلم مي نالد

:: اوقات شرعي ::

:: لينک به وبلاگ :: 

F . Taghavi - lovlyworld

:: دوستان من ::

قلبي خواهان عشق
ليلا حق جو
گلهاي د نيا
شهبازي
شيفته
نازنين
نازنين
بهزاد
ماري
امير
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
محمد رئيسي پور
( ر. د . ف )صدرا
فقط عشق
احسان
نسرين
ماهان
ميلاد
حامد
دوستانه و صميمانه. Pen pal يعني دوستي که برايت مي نويسد...
محمد علي مقامي
لعيا خوشمود
کلبه عشق
فاطمه
اميد
پرپر
شادي(زمزمه هاي دلتنگي)
شب و تنهايي عشق
انتظار
بي ستاره ترين شبهاي زندگي...
زنان در جهان
ستاره غريب
متن و شعر
سيروس
فطرس
عشق من هيچ وقت تنهام نزار
تکنولوژي کامپيوتر
افرايش صداي گوشي+راه کسب درآمد از اينترنت+عکس بازيگران خانم خارج
دانشمند
رضا
عاشق دلباخته
تسبي
خاکستر اين شراره ديگر سرد است...(تا اطلاع ثانوي استثنائا داغه)
هميشه در قلب مني
همه چيز...
مرا صدا کن شبي
کتابدار فردا
بي تو زندگي نتوا نم...نتوا نم...خداي من
حرفهاي شيرين
ب مثل باران
مهمان ناخوانده
بسم الله الرحمن الرحيم
دلتنگي
سلطان عشق
عشق ممنوعه
پرواز
اس ام اس و مطالب طنز و عکس‏هاي متحرک
عشق
پويا احساني
پويا آقاپور
مهرداد
وحيد
حامد
يا زهرا
طوطيا

:: لوگوي دوستان من ::


















































:: وضعيت من در ياهو ::

يــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: مطالب بايگاني شده ::

مطالب علمی [6]
عاشقانه ها [13]
اشعار زیبا [5]
پندهاي به ياد ماندني [9]
ايام خاص [2]

:: موسيقي وبلاگ ::

   1   2      >
   [آرشيو شده ها]

1/6/1387 ::  5:16 عصر


زندگي دفتري از خاطرهاست 


يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک


يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد


ما همه همسفريم . ادامه مطلب...

26/4/1387 ::  2:57 عصر


ايمان واقعي


 


شواليه اى به دوستش گفت:" بيا به کوهستانى برويم که خداوند در آن جا سکنا دارد. مى خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چيزى بخواهد، در حالى که خودش براى سبک کردن بارِ ما کارى نمى کند. "


 


ديگرى گفت:" خوب، من هم مى آيم تا ايمانم را نشان بدهم.‌"


 


همان شب به قله ى کوه رسيدند... و از درون تاريکى آوايى را شنيدند:" سنگ هاى روى زمين را بر پشت اسبتان بگذاريد. "


 


شواليه ى اول گفت:" ديدى؟! بعد از اين کوهنوردى، مى خواهد بار سنگين ترى را هم با خود ببريم. من که اطاعت نمى کنم! "


 


شواليه ى دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتى پاى کوه رسيد، سپيده دم بود و نخستين پرتو هاى آفتاب بر سنگ هاى شواليه ى پارسا تابيد: الماس ناب الماس ها بودند.


 


استاد مى گويد:" تصميم هاى خداوند اسرارآميز، اما همواره به سود ماست. "


 

پائولو کوئيلو

16/4/1387 ::  12:53 صبح


گريه کن تا تمام شود


مادري فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت مي گريست. هـرکس نزد مـادر مي آمد او را دلداري مي داد و از او مي خواست دست از زاري و گريه بردارد. يکي مي گفت که با گريه کودک به دنيا بر نمي گردد و آن ديگري مي گفت که دل بستن به هر چيزي در اين دنيا کار بيهوده اي است و انسان عاقل بايد به هيچ چيز اين دنياي فاني دل نبندد. در اين اثنا شيوانا از آن محل عبور مي کرد و صداي ناله وضجه زن را شنيد. بالاي سر زن ايستاد و با صداي بلند گفت: "گريه کن مادر من! او ديگر بر نمي گردد و ديگر نمي تواني صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشي. تا دير نشده هرچه مي تواني گريه کن که فردا وقتي از خواب برخيزي احساس مي کني که ديگر اين احساس دلتنگي را نداري و چهل روز بعد ديگر کمتر به ياد دلبندت خواهي افتاد. پس امروز را تا مي تواني گريه کن!"

نقل مي کنند که زن از جا برخاست. مقابل شيوانا ايستاد و در حالي که سعي مي کرد ديگر گريه نکند گفت:" راست مي گويي استاد! الان اگر گريه کنم ديگر او را فراموش مي کنم، پس ديگر برايش گريه نمي کنم تا هميشه بغض نترکيده اي در درون دلم باقي بماند و خاطره اش هميشه همراهم باشد."

زن اين را گفت و سوگوار از شيوانا دور شد. شيوانا زير لب گفت:" اي کاش زن همين جا گريه اش را مي کرد و همه چيز را تمام مي کرد. او بار اين مصيبت را به فرداهاي خودش منتقل کرد و ديگر نمي تواند آرام بگيرد."


9/4/1387 ::  12:2 عصر


       من خوب بازي ميکنم


پسر هميشه تمرين مي کرد هميشه تلاش مي کرد بهترين بازي رو توي تيم فوتبال ارائه بده اما مربي هميشه اين فرصت رو از اون مي گرفت و در زمان مسابقه ها.... ادامه مطلب...

5/4/1387 ::  10:58 عصر


رسيدن به کمال

 


در نيويورک، بروکلين، مدرسه اي هست که مربوط به بچه هاي داراي ناتواني ذهني است. در ضيافت شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي مدرسه بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود...ادامه مطلب...

3/4/1387 ::  12:27 عصر


 


 



 


باغبان من باش من آن نگاه سبز ياس سپيدم


رويش بي دغدغه بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد


يک غرور بر آوازهاي مغموم حنجره ات


بر آستان مخمل ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعداني گل هايت مرا برويان


28/3/1387 ::  7:31 عصر


     همه ما اين عبارت رو زياد شنيديم که پشيموني فايده نداره اگر ميخواين بيشتر با معني آن آشنا بشين بد نيست اين داستان را بخوانيد .


 


آقايي از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حاليکه خانمش هر روز در خانه بود.
او مي خواست زنش ببيند براي او در بيرون چه مي گذرد.... ادامه مطلب...

   1   2      >
   [آرشيو شده ها]


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[1/6/1387- 5:16 ع] جملات عاشقانه
[26/4/1387- 2:57 ع] داستان روز
[16/4/1387- 12:53 ص] حکايت روز
[9/4/1387- 12:2 ع] من خوب بازي ميکنم
[5/4/1387- 10:58 ع] رسيدن به کمال
[3/4/1387- 12:27 ع] مرا فرياد کن
[28/3/1387- 7:31 ع] دير پشيمون شدي
[26/3/1387- 12:55 ص] آخرين راه نجات
[26/3/1387- 12:21 ص] حرف دل
[25/3/1387- 11:45 ع] جمله روز
[17/3/1387- 2:17 ص] الفباي زندگي
[25/2/1387- 4:6 ع] يک پند
[21/2/1387- 12:13 ع] حکايت
[20/1/1387- 3:22 ع] دست نوازش
[آرشيو شده ها]